عروسی
پنجشنبه (1393/3/22)عروسی دعوت شدیم و دوباره بارهامون جمع کردیم رفتیم
شمال مامان صبح بیدار شدم وسیله های نهار رو هم آماده کردم که تا بابایی
اومد معطل نشیم و زود راه بیوفتیم و بریم نهار رو تو راه بخوریم و شما همین
سوار ماشین شدی فورا خوابت برد ماهم تا تونستیم رفتیم تا شما اذیت نکنی و
وقتی بیدار شدی بابایی نگه داشت و فورا جوجه هارو آماده کردیم و اینقد
شیطنت ریختی که نگو اصلا نفهمیدیم چی خوردیم اون اطراف هم پر از گاو و
هاپو بود و شما هم دریغ از یه ذره ترس میرفتی پیش اونا و شبش هم که رفتیم
عروسی کلی خوش گذشت


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عروسی 




