تو راه شمال
بیست و ششم فروردین بود که مادر جون و آقاجون و خاله جون و مادربزرگ مامانی اومدن خونمون و اون شب رو خونمون موندن کلی خوش گذشت فردای اون روز من و شما با آقا جون رفتیم شمال چون پنج شنه عروسی دعوت بودیم و بابایی نمیتونست بیاد این عکسها رو توراه شمال وقتی برای استراحت کردن پیاده شدیم انداختم .شما از این گلهای وحشی خیلی خوشت میومد و ذوق کرده بودی چه جور . ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
2:22
عاشق این عکسهاتم
صبح جمعه ( بیست و نهم فروردین) بابایی هم اومد و ما بلافاصله با دایی ها و خاله های مامانی همگی رفتیم خونه مادربزرگ مامانی خیلی به من خوش گذشت شما هم که دیگه نگو با بچه هابازی میکردی و دنبال اونا میرفتی رفتیم تو باغ بابا بزرگم کلی عکس انداختیم ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
2:19
ذوق کردنت وسط گلها
عروسی
یه دونه عکس از عروسی بیشتر ننداختم آخه اولش از صدای بلند توی هتل ترسیدی و خیلی گریه کردی ولی بعدش خانوم شدی و کلی خوابیدی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
1:55
ریحانه در حیاط ویلای پدر جون
قربونت برم الهییییییییییییییی
این عکسها رو وقتی روی سقف ماشین آقا جون نشسته بودی انداختم عسل مامان ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
1:51









