تل موهات
دیگه نمیذاری هیچگونه گیره و سنجاق و تل به موهات بزنم ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
14:29
مامان چه جوری میتونم چشم این رو در بیارم
دخترم میخواد مثل باباش مهندس شه
فقط کافیه مامان بیام پشت کامپیوتر اونوقت میچسبی به صندلی که تورو هم ببرم روی میز که اونوقت برای خودت حسابی شلوغ میکنی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:54
کار خطرناک میکنی
تازگیها یاد گرفتی میری هرجایی که تنگ و زیر میز و مبل و جاهای خطرناک ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:50
رستوران
بعد از شهربازی بابایی مارو مهمون کرد و رفتیم رستوران اولش که تو صندلی غذا نشستی خوشت نیومد و گریه کردی ولی بعدش عادی شد برات دستمال کاغذی هم که نذاشتی بمونه دونه دونه در میاوردی و مینداختی زمین و ذوق میکردی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:46
سرزمین سحرآمیز
برای دومین بار تو عمرت بردیمت شهر بازی منتها تو هنوز به اون سن نرسیدی که بتونی بازی کنی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:46









