از تو برای تو مینویسم گل ناز بهشتی
عزیز تر از جونم امروز یعنی 2 بهمن 1392 صبح خیلی زود بیدار شدی و کلی من و شما باهم بازی کردیم بعدش مامانی شروع به ماساژ دادنت کردم و شما هم دیدی خیلی حال میده قشنگ پشتت رو کردی به من و آروم دراز کشیدی و منم ماساژ دادم که یهو متوجه شدم خوابت برده . با عروسکهات خیلی قشنگ بازی کردی و هی جیغ میزدی و ذوق میکردی و دنبالشون میرفتی . راستی از دیشب آقاجون اومده خونمون و شما اول ازش میترسیدی ولی بعدش دیگه برات عادی شدی ولی ازش خجالت میکشیدی و همش سرت رو مینداختی پایین ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
17:50






