از تو برای تو مینویسم تنها بهانه برای نفس کشیدن
عسل مامان تقریبا 53 روز دیگه مونده که یک سالت تموم بشه و توی این یک سال تقریبا کل زندگی مامان و بابا رو گرفتی وما دو تا هم موندیم و بزرگ شدنت رو تماشا میکنیم و هیچ وقت از دنبال کردن سریال زندگی تو خسته نشدیم و بلکه روز به روز مشتاق تر میشیم وقتی با اون زبان شیرینت ماما و بابا میگی انگار خدا همه ی دنیا رو بهمون میده وقتی نینای میکنی از ذوق حاضریم بمیریم. دختر نازم تازگیها خیلی قشنگ بابا رو صدا میکنی اینقد خوب با دستات میرقصی که نگو و نپرس شیطونیهات حرفه ای شده از مامان میگیری و کم کم رو پاهات وایمیستی خیلی...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
17:54
عاشق تخت
خیلی دوست داری بذارمت روتخت و اونوقت بلند شی و باآویز موزیکالت بازی کنی و عروسکش رو در بیاریو بازی کنی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
15:36
بازی
دختر من بای بای کردن یاد گرفته
تل موهات
دیگه نمیذاری هیچگونه گیره و سنجاق و تل به موهات بزنم ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
14:29
مامان چه جوری میتونم چشم این رو در بیارم
دخترم میخواد مثل باباش مهندس شه
فقط کافیه مامان بیام پشت کامپیوتر اونوقت میچسبی به صندلی که تورو هم ببرم روی میز که اونوقت برای خودت حسابی شلوغ میکنی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:54
کار خطرناک میکنی
تازگیها یاد گرفتی میری هرجایی که تنگ و زیر میز و مبل و جاهای خطرناک ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:50
رستوران
بعد از شهربازی بابایی مارو مهمون کرد و رفتیم رستوران اولش که تو صندلی غذا نشستی خوشت نیومد و گریه کردی ولی بعدش عادی شد برات دستمال کاغذی هم که نذاشتی بمونه دونه دونه در میاوردی و مینداختی زمین و ذوق میکردی ...
نویسنده :
بابا و مامان جونی
13:46











