ریحانه،گل بهشتیریحانه،گل بهشتی، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

ریحانه گل بهشتی

امروز پنجم دی و کارهای شیرین شما

خانوم خانوما شما دیگه خودت میتونی بشینی بدون اینکه دستات رو زمین باشه   دیروز مامان سرگرم کار بودم که یهو متوجه شدم تا کله رفتی زیر مبل و فقط سرت بیرون بود و شما هیچ حرکتی نمیکنی     تازه کارهای خطرناک هم انجام میدی تا چشم ازت برمیداری میری طرف پریز برق   تازه عاشق ماشین لباسشویی هستی وقتی ماشین روشنه شما چشم ازش برنمیداری   این چند تا عکس هم از لوس شدن های شما برای بابات     ...
5 بهمن 1392

خرابکاریهای امروز(1392/11/03

امروز صبح که من و تو و آقاجون بیدار شدیم مامان دست و صورت شما رو شستم و رفتیم تا ما صبحانه   بخوریم اما شما گذاشتی مگه کل آشپزخانه رو پر از نان و بیسکویت مادر کردی و ازبین آنها تکه های ریزش رو   برمیداشتی میخوردی مامان هم که دیدم این روش خوبی برای بهتر غذا خوردن شماست موقع ناهار توی   ظرفت غذا ریختم و شما با اون انگشتهای نازت برمیداشتی و میخوردی الهی من فدات بشم   اینم چندتا عکس برای شما از خرابکاری خانم خانما ازبس ازکاری که کردی شرمنده ای سرت رو بالا نمیاری         ...
3 بهمن 1392

از تو برای تو مینویسم گل ناز بهشتی

عزیز تر از جونم امروز یعنی 2 بهمن 1392 صبح خیلی زود بیدار شدی و کلی من و شما باهم بازی کردیم   بعدش مامانی شروع به ماساژ دادنت کردم و شما هم دیدی خیلی حال میده قشنگ پشتت رو کردی به من   و آروم دراز کشیدی و منم ماساژ دادم که یهو متوجه شدم خوابت برده .   با عروسکهات خیلی قشنگ بازی کردی و هی جیغ میزدی و ذوق میکردی و دنبالشون میرفتی .   راستی از دیشب آقاجون اومده خونمون و شما اول ازش میترسیدی ولی   بعدش دیگه برات عادی شدی ولی ازش خجالت میکشیدی و همش سرت رو مینداختی پایین ...
2 بهمن 1392

از تو برای تو مینویسم گل ناز بهشتی

عزیز تر از جونم دیروز یعنی 27 دی 1392 رفتیم  جشن خاله بابایی شما خانم بودی و خانم تر  هم شده   بودی از اول جشن تاآخرش همش خوابیدی  هیچ من اذیت نکردی .   آخرشب وقتی برگشتیم خونه رفتیم بالا پیش پدر جون با عمو ها که مونده بودن خونه پدر جون وقتی به شما   میگفت 1 شما میشستی وقتی میگفت 2 پا میشدی البته با کمک مامانی یا اگه چها دست و پا بودی با 1 2   گفتن پدر جون جلو عقب میشدی .   امروز یعنی 28 دی ماه تونستی برای اولین بار از حالت سینه خیز  با کمک یه دستت براحتی بشینی   .وقتی خیلی سینه خیز میرفتی و خسته میشدی یه ذره میشستی بعدش دوباره سینه خیز میرفتی ...
28 دی 1392

شیرین کاریهای 25 دی ماه 1392

امروز دیگه تونستی بدون کمک من و بابایی از حالت چهاردست و پا بشینی   انگشتهات میزنی به لبت و صدا در میاری   وقتی بغلت میکنم خودت خم میکنی و با پلاک زنجیر مامان بازی میکنی ازش میگیری و آویزون میشی   امروز نهار بهت قورمه سبزی با برنج دادم خیلی خوشت اومده بود      
26 دی 1392

رویداد روز 23 دی ماه 1392

عزیز تر از جونم امروز بردیمت آتلیه همون آتلیه ای که مامان و بابا واسه   عروسیمون رفته بودیم ازت عکسهای خوشگلی انداختیم خیلی قشنگ شدن   میزنم رو دیوار  وقتی بزرگ شدی میبینی . تازه امروز یه دوست جدید دبه دوستات   اضافه شد آخه تازه بدنیا اومده اسمش مهسیماست دختر عمو حمید
23 دی 1392

از تو برای تو نویسم بهترینم

عزیز دلم وقتی مامان تو خونه برات سوره های کوچیک قران می خونم شما بلافاصله بعداز قطع شدن صدای من شروع میکنی به صدا در آوردن انگار داری تکرار میکنی خیلی دوست دارم قاری قرآن بشی .عاشق کنترل تلویزیون هستی میذاریمش جلوت که برشداری شما یه ذره خودت رو زمین میکشی اگه ببینی خیلی دوره غلط میزنی تا برش داری .شبها وقتی متکا پهن میکنیم چنان ذوقی میکنی که نگو پاهات رو میکوبی زمین بلند میخندی.تازهوقتی میخوام بهت سوپ بدم یادگرفتی قاشق از دستم بگیری تا خودت بذاری دهنت یا خم میشی از ظرف خودت غذا برمیداری . عاشق جوجه هستی .همش میل داری بری زیر مبل و کابینت رو با دستت بکنی مبل...
23 دی 1392